میقاتیه هفت :            البیک

دوشنبه 18/9/87 . پس از استقرار در چادرها و خوردن صبحانه، پياده به سمت جمره عقبه حركت كرديم. آقاي قاضی و معین وي هر جا كه بايد نيت شود به دو زبان فارسي و عربي نيت را كلمه به كلمه مي‌گويند و زائرين تكرار مي‌كنند. گر چه هميشه هم مي‌گويند: لازم نيست نيت به زبان آورده شود ولي بخودي خود همه كلمه به كلمه و با صداي بلند تكرار مي كنند. هنگام حرکت به سمت جمره كه همه جمع بودند آقای قاضي گفت: چون وقتي به جمره رسيديم ازدحام است، همين جا نيت مي‌كنيم. خيلی ساده: كجا مي‌خوايم بريم؟ همه گفتند: رمي جمره بزرگ. چند سنگ مي‌زنيم؟ همه گفتند: هفت سنگ. اين شد نيت. حركت!

   بعد از تلفات چند سال پيش در جمرات، دولت سعودي گويا با جلب نظر علماي كشورهاي اسلامي ستون سنگي را كه نماد شيطان بود، تبديل به يك ديوار بزرگ كرده است تا جمعيت روي يك نقطه متمركز نشوند. با اين حال باز هم ازدحام است و رمي كردن سخت .

   از همان محل جمره تلفني به رئيس كه از صبح زود به كشتارگاه رفته است اعلام مي‌شد كه جمره رمي شد و ايشان آنجا گوسفند قرباني مي‌كرد. وقتي برگشتيم به چادرها، تلفني اعلام كردند مي‌توانيد حلق كنيد. يعني مردان سر را بتراشند. همان سر ظهر ملت مشغول شدند. براي كسي كه بار دوم يا بيشتر است كه حج مي‌گذارد اين اختيار وجود دارد كه سر را بتراشد يا تقصير كند. كه من تقصير كردم. اندكي از موي خود را قيچي كردم و سپس دوش گرفتم و لباس احرام را در آوردم.

   محل استراحت تنگتر از عرفات است و واقعاً مثل خرما كنار همه چيده شده‌ايم. بايد مضايق را تحمل كرد. دولت سعودي هر چقدر كه به ساختمان سازي در مكه بپردازد باز هم در فضاي عرفات و منا دچار كمبود است و نمي‌توان كاري كرد. علي الظاهر همين است . در منا هم وضعيت نظافت مثل عرفات است. يعني در چشم بهم زدني تمام معابر و خيابانها و حد فاصل خيمه‌ها پر از ضايعات و زباله شده است.

   مأموران مثل مور و ملخ همه جا حضور دارند ولي كمك چنداني نمي‌توانستند به زائرين راه گم كرده بكنند . همه بدون اسلحه‌اند و اغلب جوان.

   فروشندگان بساطي بلافاصله در كنار و وسط خيابانها به فروش اجناس خود پرداختند و ايراني‌ها هم طبق معمول خريدار اصلي اجناس آنها هستند. 99% فروشندگان زن هستند و همه سياه. برخي لباس بلند سياه رنگ پوشيده و نقاب دارند و برخي ديگر لباس‌هاي الوان و بدون روبند و حتي گردن و بازوها مكشف است. اهتمام همين فروشندگان زن به نماز اول وقت قابل تحسين است. تا صداي اذان بلند مي‌شود كنار بساطشان به نماز مي‌ايستند.

   خوابمان در اين يكي دو شب گذشته خيلي كم است. امشب هم قرار گذاشتيم با چند تا از دوستان كه اگر ماشين جور شد برويم مكه براي ادامه مناسك. البته بدليل ازدحام در مسيرهاي تردد و اينكه پس از طواف و سعي و طواف النساء دوباره بايد برگشت به منا، اكثريت قريب به اتفاق حجاج مي‌مانند و پس از اتمام مناسك در منا و بازگشت به مكه بقیة اعمال را انجام می دهند.

   ساعت 23:30 از خواب بيدارم كردند و رفتيم. ساعت 24 بعد از نيمه شب شرعي حركت كرديم: هفت زن و پنج مرد با ماشين تداركات كاروان كه به مكه مي‌رفت. نزديك بيت الله پياده شديم. حالا ساعت 1 بامداد است كه شروع مي‌كنيم  به انجام طواف. ازدحام فوق العاده است و مطاف از همه وقت شلوغ‌تر. وقتی اعمال تمام شد  ساعت 6 بامداد شده است و برخي دوستان طواف النساء را گذاشته‌ اند براي روز ديگر.

سه شنبه 16/9/87 . ساعت 7 هتل بوديم. من و خانم با يك سواري به پنجاه ريال آمديم. كمي استراحت در هتل خالي. آسانسورها كه در وقت معمول بايد نوبت بگيري براي سوار شدن، حالا در اختيارت بودند. پس از استحمام و شستن لباس و استراحت و نهار مختصر، ساعت 14 حركت كرديم با همان ماشين تداركات به طرف عزيزيه . ماشين‌ ما را جايي پياده كرد و خودش رفت. ما بايد قبل از غروب آفتاب به جمرات برويم و هر سه را رمي‌كنيم. پرسان پرسان رفتيم طرف مسجد ابابكر صديق و از پلكان طولاني و با شيب زياد بالا رفتيم تا در مسير جمرات افتاديم. رسيديم به جمرات كه نسبتاً خلوت‌اند. چون طبقه سوم هستيم. يكي از همراهان مسن كه  خودش حمله‌دار بوده گفت: اينجا طبقه سوم است و رمي جايز نيست. گفتيم بابا حالا ديگر اشكال ندارد ولي او مي‌گفت: من كه نمي‌زنم و وسواس را به دل خانم‌ها انداخت . يكي از خانم‌هاي مسن هم گفت: حالا اينهمه آدم رمي مي‌كنند مسلمان نيستند!؟ بالاخره با كلي زحمت رفتيم پايين. جمره بزرگ، حالا بايد عكس جهت حركت حجاج برويم به سمت جمره وسطي و صغري. مأمورين نگذاشتند . خانم و همراهش رفتند چون  مأمورين نمي‌توانستند به آنها دست بزنند ولي مرا با فشار دست راندند.

   از چند دقيقه پيش ديگر جمع از هم جدا شده بودند. دور زدم و از اول وارد شدم و هر سه جمره را سنگ زدم. خانم‌ و همراهش را ديدم و يكي از آقايان كه خانمش را گم كرده بود : آقای صادق آبادی رئیس یکی از نیروگاه های استان و در کار خود موفق . از یکی از دانشجویان که در نیروگاه کار میکرد شنیده بودم : تولید برق یکسال را تا آبانماه  همان سال وارد شبکه کرده و به همه پاداش داده بود . با برادرش سابقاً همکار بودم ، اهل دل بود و شاعر .گویا در فکر چاپ  اشعارش افتاده است . یادش کردیم بسیار . هردو بلند قد و درشت اندام و ورزشکار . بزنیم به تخته .خانم‌ها رفتند گوشه‌ اي كنار ستوني كه شماره داشت ايستادند و ما برگشتيم. هر كدام به طرفي. چند دقيقه بعد زائره را پيدا كردم. گفتم چه كرده‌اي؟ گفت اولي را كه زدم كيسه سنگ‌ها افتاد و گم شد. بلافاصله آمديم پيش خانم‌ها و سنگ گرفتيم و راه افتاديم كه سنگهايش را بزند. خانم‌ها معمولاً بايد بروند نزديك جمره تا با دقت سنگ‌ها را پرتاب كنند. من با فاصله‌ دنبال او بودم. ديدم يك آقاي چاق ايراني هل مي‌دهد جمعيت را و مي‌رود جلو . گفتم حاج آقا اينقدر هل نده سنگ‌ها تو بزن . گفت: نمي‌تونم. وقتي سنگ مي‌انداخت متوجه شدم بازويش را كاملاً باز نمي‌كند تا با قدرت پرتاب كند. رفتيم جمره بزرگ اينجا هم يك آدم غول پيكر ايراني ديدم كه با فشار به ناحيه جلو مي‌رفت ولي سنگ‌هايش را درست نمي‌انداخت. بلند گفتم: حاج آقا مگه بچگي سنگ ننداختي؟ گفت: نمي‌دونم. انگار يادم رفته. هر چي مي‌زنم نمي‌خوره . . .   .

   بالاخره زائره هم سنگ‌ها را زد و برگشتيم پيش خانم‌ها . تلفن زدیم به حاج آقا که بیاید . ان کشف ایشان رفته بوده " البیک " – رستورانهای زنجیره ای که کباب معروفی دارد – حالا دعوت میکرد ماهم برویم .  البیک پشت یک حصار سیمی بود همان روبرو . راهی نیافتیم به آنطرف بناچار گفتيم ما داريم حركت مي‌كنيم به طرف چادرها، شما هم بيا. نمي‌شود دنبال هم بگرديم.

   مسير را البته درست نرفتيم و افتاديم توي منطقه هندي‌ها . شماره روي ستون بتوني 35 بود و شماره منطقة ايراني‌ها 84 . به زحمت و پس از 2 ساعت پرس و جو خسته و تشنه رسيديم به منطقة ايراني‌ها . توي مسير از هر مأموري مي‌پرسيديم همين طوري مي‌گفت: ايراني؟ جدام. فقط يك مامور فهميده مرا برد كنار تابلويي كه نقشه منطقه روي آن نصب بود و مسير را درست نشان داد.

   در مسير هر جا تجمع چادر بود، كوچه‌ها و خيابانها پر از زباله بود. عليرغم اينكه ماسك به صورت‌هامان مي‌زديم تقريباً همه در اين دو سه روزه مريض ‌شدند.

   شب بعد از شام مراسم دعاي توسل و روضه خواني به همت آقاي درفشان برگزار شد. دو كودك سياه آمده بودند در جمع ما و سينه مي‌زدند، اما ناهماهنگ . بچه‌ها هميشه دوست داشتني‌اند. كوچك زيبا ست. 

میقاتیه شش :       رضوان

شنبه 16/9/87 . صبح با فرصت كافي حمام گرفتيم تا بعد از ظهر سريع غسل احرام كنيم و برويم عرفات. يك اتوبوس رو باز- مخصوص مردان- سهميه هر كاروان است كه جوابگوي مردان نيست و برخي- لابد جوانترها - بايد بروند بالاي اتوبوس‌هاي ديگر بنشينند. حركت از هتل ساعت 16 است و گفتند كسي بعد از ساعت 14 بيرون از هتل نباشد. ساعت 10:30 معين روحاني احكام و برخي روايات را گفت و رئيس هم كمي صحبت كرد نه به غلظت و شدت ديروز . تا ببينم خدا چه مي‌خواهد. ساعت 16:30 سوار بر سقف اتوبوسها و خانم‌ها داخل اتوبوس، حركت به سمت عرفات . پس از استقرار در چادرها و نماز و شام رفتيم به گردش در اطراف و جبل الرحمه. جبل از پايين تا بالا پوشيده از زائرين بود. شب و سنگ سياه و آدم‌ها با لباس سفيد . به ما هم گفتند تا قبل از نيت وقوف كه فردا ظهر باشد، مي‌توانيد برويد بالاي جبل وگرنه بعد از نيت وقوف كراهت شديد دارد خود را در موضع برتر بر ديگران قرار دهيد. پس آنهايي كه خود را برتر از ديگران مي‌دانند چه؟

    شب، دعاي شب عرفه خوانديم. تا صبح صداي آژير پليس و بوق ماشين‌ها كه به سمت عرفات مي‌آيند، شنيده مي‌شد و صداي امر نهي پليس از توي بلندگو.

   يكشنبه 17/9/87 . اول وقت قدم زنان به همراه آقای خرم دل – دبیر باسابقه در بهترین مدارس اهواز - رفتيم به طرف جبل. كاميونهاي كانتينردار حامل جعبه‌هاي غذاي هديه شروع به توزیع كردند و در يك چشم بهم زدن تمام خيابانهاي تميز و آسفالت شده تبديل به محل زباله شد . وضع نظافت اصلاً خوب نيست و نمي دانم آيا اصلاً با اين ازدحام مي‌شود ترتيبي براي نظافت برقرار كرد يا نه . دشوار است. از يك طرف مردم خودشان رعايت نمي‌كنند و از طرف ديگر كسي كه در اين سطح وسيع مواد غذايي توزيع مي‌كند بايد متناسب با آن امکانات جمع آوري و انتقال زباله داشته باشد. در محل استقرار توالت‌ها و دستشويي‌ها- كه نسبت به سال 61 چيزي در حد انقلاب است- چند تايي ميلة بلند شبيه ميله پرچم نصب بود كه هر كدام پنج يا شش لوله خيمده بصورت شاخه‌هاي نخل آن بالا آويزان داشت و ماده‌اي كه نمي‌دانم آب بود يا چيز ديگر از آنها افشانده مي‌شد كه احتمالاً كار ضدعفوني كردن فضا و تلطيف آن را مي‌كرد.

   پديدة گدايي توسط دختر و پسر بچگاني سياه و عمدتاً معلول در سطح گسترده‌اي در عرفات و منا رواج دارد. روي زمين نشسته و یا خوابيده به زبان محلي چيزي را تكرار مي‌كنند. از برخي عكس گرفتيم. كمي آن طرف‌تر با سياه قد بلندي سلام و عليك كرديم. اهل مالي است. بعد از كمي تعارف خواستيم برويم كه گفت: خسته نباشيد. گفتم: تو فارسي از كجا بلدي؟ گفت: هشت سال است در قم درس مي‌خوانم. در مدرسه الامام . خيلی جالب بود. فارسي را بخوبي و سليس صبحت مي‌كرد.

   در يك محوطة كوچك محصور غذايي شامل يك عدد مرغ پخته و بريان با برنج توزيع مي‌كردند. يعني همانجا سفره بود و ملت مشغول خوردن بودند. با اذان ظهر نيت وقوف كرديم تا مغرب در عرفات . قبل از اقامه نماز ظهر زن سياهپوشي با پوشش كامل، پسر كوچولوي سه يا چهار ساله‌اش را آورده بود كه كمك جمع كند. حاج درفشان پسربچه را بغل و برايش پول جمع مي‌كرد. نامش را پرسيد . مادرش گفت: رضوان . كلي پول جمع كردند و رفتند. بعد از او مردي با جثه‌اي درشت و قدي بلند آمد كه: از كشمير مي‌آيم و شيعه هستم و كمك لازم دارم و متاثر شد و گريه‌اش گرفت. چون اذان نماز گفته شده بود گفتند بمان بعد از نماز. ايستاد دم چادر و بين دو نماز آمد كه به  او گفتند: بعد از نماز. و ديگر نماند. حداقل نيامد در نماز شركت كند تا برادریش را ثابت كند.

   بعد از ظهر دعاي امام حسين(ع) را در روز عرفه دسته جمعي قرائت كرديم. حاج درفشان با صدای خوبش همه را به فيض رسانيد.

   بعد از خواندن نماز مغرب حركت به سمت مشعر الحرام آغاز شد. مسير ما، مسير شماره هفت است. از ساعت 19 تا ساعت 1:30بامداد با اتوبوس رفتيم و بعد بخاطر ترافيك بسيار سنگين اتوبوس‌ها و ساير خودروها بقيه مسير را پياده طي كرديم. اما خانمها و معذورين با اتوبوس همچنان ادامه دادند تا با يك وقوف اضطراري – كوتاه و نيم ساعته- در مشعر بروند منا و خانمها بروند جمره بزرگ را رمي كنند. در دو طرف مسير توي آبروهاي خشك كنار جاده و حاشيه آن تا پاي تپه‌ها دسته دسته مردم نشسته يا خوابيده بودند. نزديك اذان صبح رسيديم به جايي به نام موقف الف2. پهن كرديم و چرتي زديم. آب در وضو خانه‌ها و دستشويي‌ها به حد كافي هست. گذشت زماني كه مي‌گفتند: مشعر بيابان بي آب و علف. با اذان صبح نيت وقوف كرديم و پس از اقامه جماعت صبح به سمت منا حركت كرديم تا با طلوع آفتاب از مشعر خارج شويم. اينهم يك راه پيمايي ديگر كه در حدود دو ساعت به طول انجاميد.

میقاتیه پنج : مركزالتجارهَ العالمي

جمعه 15/9/87 . صبح وقتي بيدار شدم ديدم آقای سلیمانی رفته است حرم نماز صبح و بقيه مانده‌ايم. باز نشسته آموزش و پرورش است و حالا پنج سال است مدير يك هنرستان غيرانتفاعي كار و دانش. تا ناشتايي بدهند يك جزء قرآن خواندم. تا بحال ده جزء خوانده‌ام. آقای موسوی از کارشناسان نيشكر اميركبير گفت برویم پيش رئيس ببينيم برنامه‌شان چيست ، بلكه رفتيم به زيارتمان برسيم . اهل مشهد است و خوش سخن . حرفهای شیرینی! دارد راجع به معاملات شکر که بماند . رئیس گفت: ديشب ساعت 2 بامداد آمده‌ام و حتماً در جلسه (بعد از قرائت قرآن) باشيد چون مطالب مهمي است . بدين ترتيب تا ظهر ماندني هستيم. نمي‌دانم مسائل را مهم جلوه‌ مي‌دهند يا بواقع مهم است ، مبادا كسي مرتكب اشتباه شود و اعمالش خراب .  خدا كه بايد قبول كند بهتر مي‌داند.

   صبح بالاخره فرم مخصوص- اقدامات تبليغي- را گرفتم . چقدر رگ شيعه گري‌ام جنبيده است. يعني از 2 ماه پيش و از مقدمات سفر اينطورم.شاید تأثیر جلساتی ست با زبان دانان در این باب.  جلسه ساعت 11 برگزار شد و رئيس مطالبي مربوط به محل اسكان در عرفات و مني و شماره مسير و منطقه را اعلام كرد و اينكه خانم‌ها در مشعر وقوف اضطراري دارند و بلافاصله حركت مي‌كنند به طرف مني و مي‌روند رمي جمره. افراد مسن كه معذور خوانده مي‌شوند – مرد و زن- مستقيماً مي‌روند به محل چادرها و حتماً بايد براي رمي جمره نايب بگيرند.

   بعد از نماز ظهر و عصر رفتيم بيرون براي جمع‌آوري سنگ. چون اگر چه مستحب است در مشعر سنگ جمع كنيم ولي رئيس گفت مأمورين اجازه نمي‌دهند خانمها در مشعر از اتوبوس پياده شوند. بنابراين سنگ را در وهله اول براي خانمها و اگر شد براي خودمان جمع مي‌كنيم. همان اطراف هتل از سنگ‌هايي كه در مالكيت كسي نيست قدري جمع كرديم و ميان خانمها- هر كس براي همراه خودش- توزيع كرديم. چيزي كه حدس مي‌زدم اتفاق افتاد: آقا اينا چيه جمع كردي؟ اينم شد سنگ! فلاني گفته خيلي درشت‌اند. بابا ما نشون آقای قاضي داديم گفت خوبه! " نه نه نه! ببر عوض كن!"

   ساعت 15 به اتفاق آقاي قاضي رفتيم بعثه در هتل دارهادي. ضمن انجام كارهايش لپ تاپش را آورده بود و در همان جا بصورت بیسیم وصل شد به اينترنت . ايميل‌ را باز كردم ببينم دوستان فايل كذا را فرستاده‌اند، كه نفرستاده بودند. در جا زنگ زدم و گلايه كه: اي بابا نتوانستيد و فلان . . . كه گفتند: اِ . . . چطور؟ حتماً امشب مي‌فرستيم و از اين حرفها. بعداً هم نفرستادند. از آنجا رفتم كمي پايين‌تر بازارچة ویژة كالا و قطعات و خدمات كامپيوتر براي شارژ تونر چاپگر. تا پول دادم و تونر را تحويل گرفتند، صداي اذان بلند شد. گفتند: بعد الصلوهَ المغرب. بيرون آمدم و تا بگردم مسجد آن محل را پيدا كنم طول كشيد . مسجد‌ها هم معمولاً زود پر مي‌شوند و جا نيست. در همين اثنا جوانكي- حداكثر 17 يا 18 ساله- ديدم. با  او احوالپرسي كردم. اهل مصر است و با خانواده‌اش آمده. گفتم: ميداني 150 سال پيش در مصر روزنامه و مجله به زبان فارسي منتشر مي‌شده؟ گفت: نه. گفتم رابطة فرهنگي ميان دو ملت عمیق بوده و الان هم بايد همينطور باشد.... كه ماشين‌شان آمد و خداحافظي كرد و رفت. در همان نزديكي بازار لوازم كامپيوتر يك ساختمان 12 طبقه تمام نماي شيشه آينه‌اي بود كه بالايش نوشته بودند: مركزالتجارهَ العالمي- مكهَ المكرمه. مركز تجارت جهاني- مكه مكرمه. ساختمان نسبت به محور قائم از وسط قرينه بود. يعني مثلاً دو قلو؟ و اين نوعي اظهار عجز نيست كه خودت را شبيه ابر قدرتي بكني كه در مقابل او حرفي براي گفتن نداري؟ حالا اگر مي‌نوشتند مركز التجارهَ العالم الاسلامي گر چه باز هم تقليد بود ولي بالاخره رنگی از واقعیت داشت چون مكه در اين ايام بنوعی مركز تجارت مسلمين مي‌شود. كمي بالاتر از ساختمان مركز تجارت، آبشاری مصنوعي با جريانی اندك از بالاي صخره‌هاي سياه جاري بود و پاي آن درختان از انواع مورد كويتي صف كشيده كه در بقيه خيابانها بصورت بوته‌هايي با ارتفاع حداكثر 5/1 متر است، و اين خود در مكه سراسر سنگ سياه غنيمت است.   

   شب بعد از شام با خانم و همراه ديگرمان سر ساعت 22 حرم بوديم. رفتيم طواف مستحب به قصد استلام كعبه. اول به حجر اسماعيل كه رسيديم قدري مانديم و دستي به ديواره كوتاه آن رسانديم و دعايي كرديم. برخي قرآن را روي ديواره نهاده قرائت مي‌كردند. جائي كه ديوار حجر به كعبه مي‌رسد و فقط يك راه ورود به داخل حجر اسماعيل دارد دستمان را به ديوار كعبه رسانديم و توسلي گرفتيم.

   يك گروه زائر ترك با صداي بلند در طواف به تركي دعا مي‌كردند. بعد از ظهر فروشنده تونر چاپگر مي‌گفت: شما ايراني‌ها بالاخره به عربي يا انگليسي صبحت مي‌كنيد ولي اين تركها فقط تركي حرف مي‌زنند. گفتم ژرمن‌ها هم همينطورند . تصديق كرد .

    بعد از خواندن نماز مشغول قرائت قرآن شدم. زائر چاقي كنارم بود. از آنهايي كه تمام هيكل چاق و بلند هستند و نه فقط شكم دارند. سر صحبت را باز كردم. اهل مصر ست و  شغل خدمات اینترنت داشت و از نظر دانش مذهبي و قرآني مسلط بود. معناي آيه‌اي را پرسيدم. خيلي خوب توضيح داد. گفتم: معلم هستي؟  گفت: نه و شغل خود را معرفي كرد. گفتم: مصر تمدن بزرگي دارد و مردم مصر داعيه دار جهان عرب هستند. گفت: ولي متاسفانه فقط زندگي مي‌كنند كه زنده باشند و به فكر كسي نيستند گفتم: دولت مصر شايد ولی مردم . . . گفت: حرف دولت را اصلاً نزن. مردم هم همينطورند. و اشاره‌اي به قضيه فلسطين كرد ( این روزها غزه در محاصره است ). نامش محمد وي في است و حدوداً سي و پنج تا چهل سال سن دارد. تسبيحي را كه داده‌ بودند به ما ، به رسم هديه به او دادم و تشكر كرد و خداحافظي. به خاطر طواف كنندگان جايمان را عوض كرديم و رفتيم كمي عقب‌تر. يكي دو عكس با گوشي تلفن همراه برداشتم . اين دفعه كنارم زائري بود که حدس زدم بايد هندي يا پاكستاني باشد. حال خوبي داشت. سجده طولانی داشت و با حال تضرع زير لب چيزي مي‌خواند. بعد مي‌نشست و قدري نشسته با همان حال دعا مي‌كرد و مجدداً سجده. تا وقتي آنجا نشسته بودم شايد ده- دوازده بار اينكار را تكرار ‌كرد. وقتي كمي آرام گرفت، سلام كردم و آشنايي دادم. پرسيدم که اهل كجاست . گفت : هند. از كدام ايالت؟ از بس تلفظ سريع و درهمي داشت نفهميدم كجا را گفت. آنجا ده درصد جمعيت مسلمان هستند. نامم را پرسيد. نام او اسد بن صلاح است. گفتم حال خوبي داري. خدا قبول كند. تسبيح ديگري داشتم به  او هديه كردم. خيلي تشكر كرد و با چشماني تر شروع به سجده و تضرع كرد . اندكي بعد گفتم يك جلد صحيفه سجاديه هست كه دعاهاي خيلي عالي دارد. مي‌خواهم به تو هديه كنم. با حالت عذر خواهانه رد كرد. به نظرم به او گفته باشند كتاب از كسي نگيرد. وقت خداحافظي تسبيح را روي قلبش گذاشت و گفت: هرگز فراموش نمي‌كنم.

   وقتی برگشتيم به هتل ساعت 1 بامداد شده بود. چون اتوبوس‌ها را از 6 ذيحجه جمع آوري مي‌كنند براي آماده سازي در ايام تشريق، بالاجبار بايد با تاكسي و وانت به حرم رفت و آمد كرد. رفتن نفري 2 ريال ولي برگشت آن موقع شب نفري 30 و 40 ريال مي‌خواستند. نداديم و پياده از تونل به سمت محبس الجن راه افتاديم. 25 دقيقه طول كشيد تا به هتل رسيديم.