میقاتیه پنج : مركزالتجارهَ العالمي
جمعه 15/9/87 . صبح وقتي بيدار شدم ديدم آقای سلیمانی رفته است حرم نماز صبح و بقيه ماندهايم. باز نشسته آموزش و پرورش است و حالا پنج سال است مدير يك هنرستان غيرانتفاعي كار و دانش. تا ناشتايي بدهند يك جزء قرآن خواندم. تا بحال ده جزء خواندهام. آقای موسوی از کارشناسان نيشكر اميركبير گفت برویم پيش رئيس ببينيم برنامهشان چيست ، بلكه رفتيم به زيارتمان برسيم . اهل مشهد است و خوش سخن . حرفهای شیرینی! دارد راجع به معاملات شکر که بماند . رئیس گفت: ديشب ساعت 2 بامداد آمدهام و حتماً در جلسه (بعد از قرائت قرآن) باشيد چون مطالب مهمي است . بدين ترتيب تا ظهر ماندني هستيم. نميدانم مسائل را مهم جلوه ميدهند يا بواقع مهم است ، مبادا كسي مرتكب اشتباه شود و اعمالش خراب . خدا كه بايد قبول كند بهتر ميداند.
صبح بالاخره فرم مخصوص- اقدامات تبليغي- را گرفتم . چقدر رگ شيعه گريام جنبيده است. يعني از 2 ماه پيش و از مقدمات سفر اينطورم.شاید تأثیر جلساتی ست با زبان دانان در این باب. جلسه ساعت 11 برگزار شد و رئيس مطالبي مربوط به محل اسكان در عرفات و مني و شماره مسير و منطقه را اعلام كرد و اينكه خانمها در مشعر وقوف اضطراري دارند و بلافاصله حركت ميكنند به طرف مني و ميروند رمي جمره. افراد مسن كه معذور خوانده ميشوند – مرد و زن- مستقيماً ميروند به محل چادرها و حتماً بايد براي رمي جمره نايب بگيرند.
بعد از نماز ظهر و عصر رفتيم بيرون براي جمعآوري سنگ. چون اگر چه مستحب است در مشعر سنگ جمع كنيم ولي رئيس گفت مأمورين اجازه نميدهند خانمها در مشعر از اتوبوس پياده شوند. بنابراين سنگ را در وهله اول براي خانمها و اگر شد براي خودمان جمع ميكنيم. همان اطراف هتل از سنگهايي كه در مالكيت كسي نيست قدري جمع كرديم و ميان خانمها- هر كس براي همراه خودش- توزيع كرديم. چيزي كه حدس ميزدم اتفاق افتاد: آقا اينا چيه جمع كردي؟ اينم شد سنگ! فلاني گفته خيلي درشتاند. بابا ما نشون آقای قاضي داديم گفت خوبه! " نه نه نه! ببر عوض كن!"
ساعت 15 به اتفاق آقاي قاضي رفتيم بعثه در هتل دارهادي. ضمن انجام كارهايش لپ تاپش را آورده بود و در همان جا بصورت بیسیم وصل شد به اينترنت . ايميل را باز كردم ببينم دوستان فايل كذا را فرستادهاند، كه نفرستاده بودند. در جا زنگ زدم و گلايه كه: اي بابا نتوانستيد و فلان . . . كه گفتند: اِ . . . چطور؟ حتماً امشب ميفرستيم و از اين حرفها. بعداً هم نفرستادند. از آنجا رفتم كمي پايينتر بازارچة ویژة كالا و قطعات و خدمات كامپيوتر براي شارژ تونر چاپگر. تا پول دادم و تونر را تحويل گرفتند، صداي اذان بلند شد. گفتند: بعد الصلوهَ المغرب. بيرون آمدم و تا بگردم مسجد آن محل را پيدا كنم طول كشيد . مسجدها هم معمولاً زود پر ميشوند و جا نيست. در همين اثنا جوانكي- حداكثر 17 يا 18 ساله- ديدم. با او احوالپرسي كردم. اهل مصر است و با خانوادهاش آمده. گفتم: ميداني 150 سال پيش در مصر روزنامه و مجله به زبان فارسي منتشر ميشده؟ گفت: نه. گفتم رابطة فرهنگي ميان دو ملت عمیق بوده و الان هم بايد همينطور باشد.... كه ماشينشان آمد و خداحافظي كرد و رفت. در همان نزديكي بازار لوازم كامپيوتر يك ساختمان 12 طبقه تمام نماي شيشه آينهاي بود كه بالايش نوشته بودند: مركزالتجارهَ العالمي- مكهَ المكرمه. مركز تجارت جهاني- مكه مكرمه. ساختمان نسبت به محور قائم از وسط قرينه بود. يعني مثلاً دو قلو؟ و اين نوعي اظهار عجز نيست كه خودت را شبيه ابر قدرتي بكني كه در مقابل او حرفي براي گفتن نداري؟ حالا اگر مينوشتند مركز التجارهَ العالم الاسلامي گر چه باز هم تقليد بود ولي بالاخره رنگی از واقعیت داشت چون مكه در اين ايام بنوعی مركز تجارت مسلمين ميشود. كمي بالاتر از ساختمان مركز تجارت، آبشاری مصنوعي با جريانی اندك از بالاي صخرههاي سياه جاري بود و پاي آن درختان از انواع مورد كويتي صف كشيده كه در بقيه خيابانها بصورت بوتههايي با ارتفاع حداكثر 5/1 متر است، و اين خود در مكه سراسر سنگ سياه غنيمت است.
شب بعد از شام با خانم و همراه ديگرمان سر ساعت 22 حرم بوديم. رفتيم طواف مستحب به قصد استلام كعبه. اول به حجر اسماعيل كه رسيديم قدري مانديم و دستي به ديواره كوتاه آن رسانديم و دعايي كرديم. برخي قرآن را روي ديواره نهاده قرائت ميكردند. جائي كه ديوار حجر به كعبه ميرسد و فقط يك راه ورود به داخل حجر اسماعيل دارد دستمان را به ديوار كعبه رسانديم و توسلي گرفتيم.
يك گروه زائر ترك با صداي بلند در طواف به تركي دعا ميكردند. بعد از ظهر فروشنده تونر چاپگر ميگفت: شما ايرانيها بالاخره به عربي يا انگليسي صبحت ميكنيد ولي اين تركها فقط تركي حرف ميزنند. گفتم ژرمنها هم همينطورند . تصديق كرد .
بعد از خواندن نماز مشغول قرائت قرآن شدم. زائر چاقي كنارم بود. از آنهايي كه تمام هيكل چاق و بلند هستند و نه فقط شكم دارند. سر صحبت را باز كردم. اهل مصر ست و شغل خدمات اینترنت داشت و از نظر دانش مذهبي و قرآني مسلط بود. معناي آيهاي را پرسيدم. خيلي خوب توضيح داد. گفتم: معلم هستي؟ گفت: نه و شغل خود را معرفي كرد. گفتم: مصر تمدن بزرگي دارد و مردم مصر داعيه دار جهان عرب هستند. گفت: ولي متاسفانه فقط زندگي ميكنند كه زنده باشند و به فكر كسي نيستند گفتم: دولت مصر شايد ولی مردم . . . گفت: حرف دولت را اصلاً نزن. مردم هم همينطورند. و اشارهاي به قضيه فلسطين كرد ( این روزها غزه در محاصره است ). نامش محمد وي في است و حدوداً سي و پنج تا چهل سال سن دارد. تسبيحي را كه داده بودند به ما ، به رسم هديه به او دادم و تشكر كرد و خداحافظي. به خاطر طواف كنندگان جايمان را عوض كرديم و رفتيم كمي عقبتر. يكي دو عكس با گوشي تلفن همراه برداشتم . اين دفعه كنارم زائري بود که حدس زدم بايد هندي يا پاكستاني باشد. حال خوبي داشت. سجده طولانی داشت و با حال تضرع زير لب چيزي ميخواند. بعد مينشست و قدري نشسته با همان حال دعا ميكرد و مجدداً سجده. تا وقتي آنجا نشسته بودم شايد ده- دوازده بار اينكار را تكرار كرد. وقتي كمي آرام گرفت، سلام كردم و آشنايي دادم. پرسيدم که اهل كجاست . گفت : هند. از كدام ايالت؟ از بس تلفظ سريع و درهمي داشت نفهميدم كجا را گفت. آنجا ده درصد جمعيت مسلمان هستند. نامم را پرسيد. نام او اسد بن صلاح است. گفتم حال خوبي داري. خدا قبول كند. تسبيح ديگري داشتم به او هديه كردم. خيلي تشكر كرد و با چشماني تر شروع به سجده و تضرع كرد . اندكي بعد گفتم يك جلد صحيفه سجاديه هست كه دعاهاي خيلي عالي دارد. ميخواهم به تو هديه كنم. با حالت عذر خواهانه رد كرد. به نظرم به او گفته باشند كتاب از كسي نگيرد. وقت خداحافظي تسبيح را روي قلبش گذاشت و گفت: هرگز فراموش نميكنم.
وقتی برگشتيم به هتل ساعت 1 بامداد شده بود. چون اتوبوسها را از 6 ذيحجه جمع آوري ميكنند براي آماده سازي در ايام تشريق، بالاجبار بايد با تاكسي و وانت به حرم رفت و آمد كرد. رفتن نفري 2 ريال ولي برگشت آن موقع شب نفري 30 و 40 ريال ميخواستند. نداديم و پياده از تونل به سمت محبس الجن راه افتاديم. 25 دقيقه طول كشيد تا به هتل رسيديم.