میقاتیه شش : رضوان
شنبه 16/9/87 . صبح با فرصت كافي حمام گرفتيم تا بعد از ظهر سريع غسل احرام كنيم و برويم عرفات. يك اتوبوس رو باز- مخصوص مردان- سهميه هر كاروان است كه جوابگوي مردان نيست و برخي- لابد جوانترها - بايد بروند بالاي اتوبوسهاي ديگر بنشينند. حركت از هتل ساعت 16 است و گفتند كسي بعد از ساعت 14 بيرون از هتل نباشد. ساعت 10:30 معين روحاني احكام و برخي روايات را گفت و رئيس هم كمي صحبت كرد نه به غلظت و شدت ديروز . تا ببينم خدا چه ميخواهد. ساعت 16:30 سوار بر سقف اتوبوسها و خانمها داخل اتوبوس، حركت به سمت عرفات . پس از استقرار در چادرها و نماز و شام رفتيم به گردش در اطراف و جبل الرحمه. جبل از پايين تا بالا پوشيده از زائرين بود. شب و سنگ سياه و آدمها با لباس سفيد . به ما هم گفتند تا قبل از نيت وقوف كه فردا ظهر باشد، ميتوانيد برويد بالاي جبل وگرنه بعد از نيت وقوف كراهت شديد دارد خود را در موضع برتر بر ديگران قرار دهيد. پس آنهايي كه خود را برتر از ديگران ميدانند چه؟
شب، دعاي شب عرفه خوانديم. تا صبح صداي آژير پليس و بوق ماشينها كه به سمت عرفات ميآيند، شنيده ميشد و صداي امر نهي پليس از توي بلندگو.
يكشنبه 17/9/87 . اول وقت قدم زنان به همراه آقای خرم دل – دبیر باسابقه در بهترین مدارس اهواز - رفتيم به طرف جبل. كاميونهاي كانتينردار حامل جعبههاي غذاي هديه شروع به توزیع كردند و در يك چشم بهم زدن تمام خيابانهاي تميز و آسفالت شده تبديل به محل زباله شد . وضع نظافت اصلاً خوب نيست و نمي دانم آيا اصلاً با اين ازدحام ميشود ترتيبي براي نظافت برقرار كرد يا نه . دشوار است. از يك طرف مردم خودشان رعايت نميكنند و از طرف ديگر كسي كه در اين سطح وسيع مواد غذايي توزيع ميكند بايد متناسب با آن امکانات جمع آوري و انتقال زباله داشته باشد. در محل استقرار توالتها و دستشوييها- كه نسبت به سال 61 چيزي در حد انقلاب است- چند تايي ميلة بلند شبيه ميله پرچم نصب بود كه هر كدام پنج يا شش لوله خيمده بصورت شاخههاي نخل آن بالا آويزان داشت و مادهاي كه نميدانم آب بود يا چيز ديگر از آنها افشانده ميشد كه احتمالاً كار ضدعفوني كردن فضا و تلطيف آن را ميكرد.
پديدة گدايي توسط دختر و پسر بچگاني سياه و عمدتاً معلول در سطح گستردهاي در عرفات و منا رواج دارد. روي زمين نشسته و یا خوابيده به زبان محلي چيزي را تكرار ميكنند. از برخي عكس گرفتيم. كمي آن طرفتر با سياه قد بلندي سلام و عليك كرديم. اهل مالي است. بعد از كمي تعارف خواستيم برويم كه گفت: خسته نباشيد. گفتم: تو فارسي از كجا بلدي؟ گفت: هشت سال است در قم درس ميخوانم. در مدرسه الامام . خيلی جالب بود. فارسي را بخوبي و سليس صبحت ميكرد.
در يك محوطة كوچك محصور غذايي شامل يك عدد مرغ پخته و بريان با برنج توزيع ميكردند. يعني همانجا سفره بود و ملت مشغول خوردن بودند. با اذان ظهر نيت وقوف كرديم تا مغرب در عرفات . قبل از اقامه نماز ظهر زن سياهپوشي با پوشش كامل، پسر كوچولوي سه يا چهار سالهاش را آورده بود كه كمك جمع كند. حاج درفشان پسربچه را بغل و برايش پول جمع ميكرد. نامش را پرسيد . مادرش گفت: رضوان . كلي پول جمع كردند و رفتند. بعد از او مردي با جثهاي درشت و قدي بلند آمد كه: از كشمير ميآيم و شيعه هستم و كمك لازم دارم و متاثر شد و گريهاش گرفت. چون اذان نماز گفته شده بود گفتند بمان بعد از نماز. ايستاد دم چادر و بين دو نماز آمد كه به او گفتند: بعد از نماز. و ديگر نماند. حداقل نيامد در نماز شركت كند تا برادریش را ثابت كند.
بعد از ظهر دعاي امام حسين(ع) را در روز عرفه دسته جمعي قرائت كرديم. حاج درفشان با صدای خوبش همه را به فيض رسانيد.
بعد از خواندن نماز مغرب حركت به سمت مشعر الحرام آغاز شد. مسير ما، مسير شماره هفت است. از ساعت 19 تا ساعت 1:30بامداد با اتوبوس رفتيم و بعد بخاطر ترافيك بسيار سنگين اتوبوسها و ساير خودروها بقيه مسير را پياده طي كرديم. اما خانمها و معذورين با اتوبوس همچنان ادامه دادند تا با يك وقوف اضطراري – كوتاه و نيم ساعته- در مشعر بروند منا و خانمها بروند جمره بزرگ را رمي كنند. در دو طرف مسير توي آبروهاي خشك كنار جاده و حاشيه آن تا پاي تپهها دسته دسته مردم نشسته يا خوابيده بودند. نزديك اذان صبح رسيديم به جايي به نام موقف الف2. پهن كرديم و چرتي زديم. آب در وضو خانهها و دستشوييها به حد كافي هست. گذشت زماني كه ميگفتند: مشعر بيابان بي آب و علف. با اذان صبح نيت وقوف كرديم و پس از اقامه جماعت صبح به سمت منا حركت كرديم تا با طلوع آفتاب از مشعر خارج شويم. اينهم يك راه پيمايي ديگر كه در حدود دو ساعت به طول انجاميد.